انتظار
از وبلاگ دست نوشته ها
عبدالرضا روضه سرا از بچه های مسجد کرناسیان دزفول بود. سال ۶۷ در والفجر ده به شهادت رسید. قصه شهادتش را بعد می نویسم. اگر حافظه ام یاری کند یکی دو پست را به او اختصاص می دهم. عبدالرضا بچه شوخ طبعی بود. اما گاهی آنقدر جدی می شد که نمی توانستیم حدس بزنیم که الان واقعا جدی است یا شوخی شوخی جدی شده است. گاهی وقتها سربسر بچه های مسجد می گذاشت.من چند نمونه اش را می نویسم.
۱- روزی مسعود فتحی - که او هم در کربلای چهار شهید شد - کفشهای ورزشی اش را گم کرده بود. مرتب از دیگران در مورد کفشهایش می پرسید. تمام گوشه و کنار مسجد را گشت اما پیدا نکرد. وقتی عبدالرضا فهمید که مسعود دنبال کفشهایش می گردد کاغذی برداشت و روی آن نوشت " یک جفت کفش ورزشی پیدا شده است صاحبش به زیر زمین مسجد مراجعه کند." بعد آن را روی تابلو اعلامیه های سالن مسجد چسباند. یکی دو ساعت بعد مسعود را دیدیم که از سی چهل پله زیر زمین نفس زنان و عصبی بالا آمد. از او پرسیدند چرا اینقدر عصبانی هستی. رفت نوشته را از روی تابلو کند و آورد و با صدای بلند گفت کدام ... این را نوشته؟ عبدالرضا که آنجا حاضر بود مثل همه که بی خبر بودند خودش را به تجاهل زد و گفت مگر چی شده. مسعود گفت یکساعت است تمام زیر زمین مسجد را گشتم و کفشی ندیدم. البته واقعا هم کفشی در کار نبود. عبدالرضا مسعود را سرکار گذاشته بود....
۲- ... یکی از بچه های مسجد علاقه عجیبی به موتور هندا ۱۲۵ داشت. هر وقت خاطره تعریف می کرد حتما موتور هندا ۱۲۵ هم توی خاطره اش پیدا می شد. به قول امروزی ها عشق موتور داشت. اما ... انسان زحمتکشی بود. روزها کارگری می رفت و شبها بسیج می آمد. روزهای جمعه هم روزهای استراحت و گشت و گذارش بود. یکی از شبهای جمعه عبدالرضا در قالب یک ناشناس به تلفن مسجد زنگ زد و گفت با ... کار دارم. خبرش کردند و آمد پای گوشی گفت بفرمایید من ... هستم. عبدالرضا با کمی تغییر صدا به او گفت استاد ... یک زمینی هست که دوست داشتیم بیایی برایمان متر کنی و اگر خدا خواست می خواهیم ساختمان بنا کنیم. او هم گفت مشکلی نیست. کجا همدیگر را ببینیم. عبدالرضا هم گفت اگر حاضر باشی فردا صبح سر ساعت ده با یک موتور هندا ۱۲۵ نو دنبالت می آیم. فردا صبح ساعت از ۱۱ گذشته بود و ... تسبیح در دست مرتب ساعتش را نگاه می کرد و کوچه مسجد را تا انتها می رفت و بر می گشت. از او پرسیدیم فلانی منتظر کسی هستی . ... گفت یک آدم بی شعور دیشب زنگ زده و قرار بوده ساعت ده با یک موتور هندا ۱۲۵ نو دنبالم بیاید و برویم زمینش را متر کنم. الان نزدیک ظهر است و هنوز نیامده و تمام روز جمعه ام را خراب کرد... .


