X
تبلیغات
باز ، باران

محرم میاید

و

دلها دوباره

راهی بین الحرمین می شوند .

 

قربان دلی که در کربلا به جا ماند .

دل زینب .

---------------

 

وبلاگ دیگریم با نام تاماه راهی نیست که به نامم در لینک هاست در خدمت شماست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 16:10  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

انتظار

 

                                                                                 از وبلاگ دست نوشته ها

شهید عبدالرضا محمدروضه سرا

عبدالرضا روضه سرا از بچه های مسجد کرناسیان دزفول بود. سال ۶۷ در والفجر ده به شهادت رسید. قصه شهادتش را بعد می نویسم. اگر حافظه ام یاری کند یکی دو پست را به او اختصاص می دهم.  عبدالرضا بچه شوخ طبعی بود. اما گاهی آنقدر جدی می شد که  نمی توانستیم حدس بزنیم که الان واقعا جدی است یا شوخی شوخی جدی شده است. گاهی وقتها سربسر بچه های مسجد می گذاشت.من چند نمونه اش را می نویسم.

۱- روزی مسعود فتحی - که او هم در کربلای چهار شهید شد - کفشهای ورزشی اش را گم کرده بود. مرتب از دیگران در مورد کفشهایش می پرسید. تمام گوشه و کنار مسجد را گشت اما پیدا نکرد. وقتی عبدالرضا فهمید که مسعود دنبال کفشهایش می گردد کاغذی برداشت و روی آن نوشت " یک جفت کفش ورزشی پیدا شده است صاحبش به زیر زمین مسجد مراجعه کند." بعد آن را روی تابلو اعلامیه های سالن مسجد چسباند. یکی دو ساعت بعد مسعود را دیدیم که از سی چهل پله زیر زمین نفس زنان و عصبی بالا آمد. از او پرسیدند چرا اینقدر عصبانی هستی. رفت نوشته را از روی تابلو کند و آورد و با صدای بلند گفت کدام ... این را نوشته؟ عبدالرضا که آنجا حاضر بود مثل همه که بی خبر بودند خودش را به تجاهل زد و گفت مگر چی شده. مسعود گفت یکساعت است تمام زیر زمین مسجد را گشتم و کفشی ندیدم. البته واقعا هم کفشی در کار نبود. عبدالرضا مسعود را سرکار گذاشته بود....

۲- ... یکی از بچه های مسجد علاقه عجیبی به موتور هندا ۱۲۵ داشت. هر وقت خاطره تعریف می کرد حتما موتور هندا ۱۲۵ هم توی خاطره اش پیدا می شد. به قول امروزی ها عشق موتور داشت. اما ... انسان زحمتکشی بود. روزها کارگری می رفت و شبها بسیج می آمد. روزهای جمعه هم روزهای استراحت و گشت و گذارش بود. یکی از شبهای جمعه عبدالرضا در قالب یک ناشناس به تلفن مسجد زنگ زد و گفت با ... کار دارم. خبرش کردند و آمد پای گوشی گفت بفرمایید من ... هستم. عبدالرضا با کمی تغییر صدا به او گفت استاد ... یک زمینی هست که دوست داشتیم بیایی برایمان متر کنی و اگر خدا خواست می خواهیم ساختمان بنا کنیم. او هم گفت مشکلی نیست. کجا همدیگر را ببینیم. عبدالرضا هم گفت اگر حاضر باشی فردا صبح سر ساعت ده با یک موتور هندا ۱۲۵ نو دنبالت می آیم. فردا صبح ساعت از ۱۱ گذشته بود و ... تسبیح در دست مرتب ساعتش را نگاه می کرد و کوچه  مسجد را تا انتها می رفت و بر می گشت. از او پرسیدیم فلانی منتظر کسی هستی . ... گفت یک آدم بی شعور دیشب زنگ زده و قرار بوده ساعت ده با یک موتور هندا ۱۲۵ نو دنبالم بیاید و برویم زمینش را متر کنم. الان نزدیک ظهر است و هنوز نیامده و تمام روز جمعه ام را خراب کرد... .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:0  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

یک هفته ای که دوستش داریم !!

                                                                              محمد مجیدی راد

سلام

این روزها که میشه دو چیز خیلی تو بورس میفته

یکی ماه مهر و بازگشایی مدارس

دیگری سالروز آغاز جنگ تحمیلی

اینروزها که میشه مزار شهدا غبار روبی میشه ..... حال اینکه اونایی که نیازمند غبارروبی هستن مائیم !!

یادگاران جنگ به محافل دعوت میشن تا از حال و هوای اون روزها بگن ..... ولی کسی حال و روز این روزهاشون رو نمی پرسه!!

از نحوه مجروحیتشون سوال میشه .... ولی از نحوه مداوا و بستریهایی مداوموشون که چه رنجی رو به اونا تحمیل میکنه نباید چیزی بگن !!

بازار نمایشگاه ها و ماکت سازی ها داغ داغ میشه  و مردم بسان غریبه ها از کنار اونا رد میشن و فقط نگاهی سطحی به اسباب بازیهایی که حالا ماکت شدن میندازن !!

معتقدم روزی که قرآن از کتاب زندگی و روح بخش مسلمین تبدیل شد به کتابی برای قرائت بر سر مزار اموات تا روح اونها در آرامش باشه،  بدبختی  مسلمین زنده شروع شد

و ما با شهدا بعنوان آیات الهی نیز چنین کرده ایم

واقعیت اینست که شهدا زینت بخش ویترین های زندگی ما شده اند و نه خود زندگی

واقعا برای نوشتن دکترین فرهنگی این کشور چه مرجع و مکتوبی بهتر از وصیتنامه های شهدا می توان یافت؟

چرا درسی جهت بازشناسایی و زنده نگهداشتن ارزشهای دفاع مقدس در کتب درسی دانش آموزان ما نیست؟؟؟

- البته درس آمادگی دفاعی بود که بیشتر برا رفع خستگی بود!!!-

برای بسط فرهنگ دفاع مقدس و شهادت نیازی به برگزاری 800 مراسم در یک هفته!! در شهری مثل دزفول نیست.

خیلی از خانواده های شهدا هنوز عکس ها و فیلم های بعضا موجود فرزندان خود - که در اختیار برخی نهادها است – را ندیده اند.!! و صد البته ناگفته پیداست حذف فیزیکی مقدمه حذف معنوی است.

بسیاری از سرداران رشید شهرما گمنامند!!. و جالبتر اینکه شهری مثل دزفول در برنامه مسیر بازدید کاروانهای راهیان نور قرار ندارد و بیشتر برای دیدن رودخانه  و زیارت مزار مطهر آقا سبزقبا بصورت گذرا به دزفول سر میزنند!!  

بسیاری از وقایع زیبا و فرهنگ ساز جنگ هست که  توسط هیچ نهادی به آنها پرداخته نشده ، بنظر حقیر اگر ارگان های ذیریط تمام تلاش خود را معطوف به واکاوی همین یک جمله امام راحل(ره)  می کردند که فرموده بودند "جنگ یک نعمت بود " ما الان درگیر بسیاری از مسائل نبودیم !

این یک هفته هم تمام می شود و دوباره روزهای دیگر میرسد

روزهایی که دیگر ذکر نام و یاد شهدا دست و پاگیر خیلی از نابکارهایمان میگردد !!

پس همان بهتر که یک هفته باشد !!

تو همین یک هفته دعا می کنیم خدا شفاعتشون رو نصیب ما کنه !

انشالله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 13:52  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

ای مادر بهشتی ! خوش آمدی

 

به انگیزه رحلت مادر شهیدان جهان آرا
                                                                                      عباس اسلامی پور

سلام مادر                    

خوش آمدی . خیلی مشتاق زیارت بودیم مدت زمانی است که عرش را آماده کرده بودیم تا بیایی دیگرزمین مال تو نیست، اینجا قطعه ای از آسمان است که در انتظار تو هر روز خورشید محبت طلوع می کند و آفتاب یادت نورباران

مادر

دیر زمانی است که همه اهالی خرمشهر همه آنهایی که در " جنت آباد "  ایران سر بر بالین دارند،  منتظرقدم شما هستند بگذار زمین بماند برای آنان که هنوز در هوس « نان » هستند اما به " نا " میرسند.

بگذار برق دنیا « چشمان برق زده » را محو خود کند ، بگذار و بیا در محفل آراسته ما که بزم نیکان و عاشقان همواره بر پاست، بیا تا ما چونان نگین انگشتری، تو را درقاب دلمان  جای دهیم.

مادر

بیا بیا که سخت منتظریم ، بیا تا قدردان آن همه محنت و زحمت باشیم بیا، آنان که هنوز « قـدر » شـهـدا را نمیدانند و" قدرشان " را وا بگذار . آنان هنوزفکر می کنند « دشمن » یک واژه خیالی است و خرمشهر تنها نام   خیابانی است در تهران خوابه بیا در سرور مردان خرمشهر که در اوج عزت و مظلومیت مقتدای خویش را تنها نگذاشتند و ایستاده چون نخلها شهید شدند ، شریک باش ... بیا که سخت منتظریم .

« از طرف فرزندان خرمشهریت ای بانوی صبور»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 17:41  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

باز باران ۲ به زودی با موضوع یادهای زلال ( دفاع مقدس )راه اندازی می شود .

منتظر باشید و تا آن روز که نزدیک است مهمان وبلاگها ی دیگر دوستان عزیز از جمله نامهای زیبایی که در پیوندها امده اند باشید. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:2  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (7)

عید رمضان امد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این امد و صد حیف که آن رفت

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:3  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (6)

میخواد ماه دیده بشه .

میخواد دیده نشه .

 تو خودت ماهی

عیدت مبارک !

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 10:1  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (5)

روز اخر چقدر  عرفانی است

چشمهایم عجیب بارانی است

عطر جنت تمام شد افسوس

اخرین لحظه ها ی مهمانی است

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:59  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (4)

کم کم  غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت ان کسی است که بخشیده می شود

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:57  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (3)

رمضان رفت ولی کاش صفایش نرود

سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود

کاشکی پر شده باشد دلم از نور سحر

همره روزه وافطار / نوایش نرود

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:55  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (2)

فطر آمده خوردنی فراوان بخورید   

پیتزا و کباب  مرغ بریان بخورید

دزدانه اگر در رمضان می خوردید

شوال رسیده پس نمایان بخورید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:52  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

پیامک های عیدانه (1)

گلخنده شوال به ناهید مبارک

ابروی خوش ماه به خورشید مبارک

آمد خبر از عرش / وداع زمضان است

عید است به یاران خبر عید مبارک

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:50  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

نوروز فطر !

عبدالرحیم سعیدی راد
مالید دو چشم و گفت: ها... روز شده؟
گفتم: بخور این چای که لب سوز شده

پرسید به خنده: عید فطر است مگر؟
گفتم پَ نَ پ َ دوباره نوروز شده!
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:46  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

خداحافظی

عبدالکریم خاضعی نیا

خداحافظ ای رمضان.
خداحافظ ماه پاکی و صفا و صداقت، ماه لحظه‌های بی‌بدیل آمرزش سحری و ثانیه‌های بی‌بازگشت استجابت افطار.
خداحافظ ای ماهی که در آن دست شیطان بسته و راه معصیت و گناه مسدود بود.
خداحافظ ای ماهی که در آن روزه‌داران از آتش جهنم در امان بودند وصدای آرامش‌بخش بهشتیان جان مؤمنان را می‌نواخت.
خداحافظ شب‌های دل‌انگیز قدر که ملائکه الهی، آسمان را برای ادراک آن رها می‌کردند و به زمین می‌آمدند.
خداحافظ ابوحمزه، افتتاح، جوشن کبیر و صغیر. خداحافظ، مکارم‌الاخلاق.
خداحافظ قرآن‌های بر سر، بک یا الله، بمحمد(ص)، بعلی(ع)، بفاطمه(س)، بالحسن(ع)، بالحسین(ع)…. بالحجة(ع).
خداحافظ، محراب خونین، سجاده‌ی رنگین، پیشانی شکافته.
خداحافظ، کودک یتیم، بیوه‌ی تنها، کوفه‌ی بی پدر.
خداحافظ ای رمضان.


تو می‌روی، ای ماه خوب خدا، ای برکت و رحمت بر مؤمنان، و ما امیدوار به روزی هستیم که در پایان یک ماه روزه‌داری و در قله‌ی یک ماه بندگی به آن رسیده‌ایم؛ با چشمانی اشک‌بار از وداع با تو. و تنها تسلایمان عیدی است که خدا برای پیامبر و اهل بیتش و مسلمین روزه‌دار قرار داده است. عید فطر، زیباترین عید بندگی است. روز تبریک به تمام آنانی است که یک ماه به فرمان خدای خویش از تمام خواستن‌ها و لذت‌ها چشم پوشیدند تا دل به رضایت دوست بگشایند و محبت محبوب را کسب نمایند.

عید فطر، عید بندگان خاص خداست، عید آنانی است که با خود عهد بسته‌اند تا همیشه معنویت رمضان با خویش داشته باشند و با کریم اهل بیت، هدیه‌ی ویژه‌ی خدا در این ماه،و کشته‌ی در محراب آن پیمان بسته‌اند که یتیمان و بی‌پناهان و مستضعفان را هرگز فراموش نکنند و به یاد آن‌ها انبان‌های بر دوش را زمین نگذارند. آنان که با امام عصر خویش‌ پیمان می بندند که آماده و پا به رکاب او باشند، تا به همراهش انتقام همه‌ی عدالت‌خواهان و مظلومان و شهیدان، به ویژه سید و سالار شهیدان را از ظالمان بگیرند.
انشاءالله


عید سعید فطر، زیباترین عید بندگی، عید برکت و رحمت، به پیشگاه امام عصر(عج)، مقام معظم رهبری، و تمامی مؤمنان روزه‌دار، تبریک و تهنیت باد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:15  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

نماز عيد فطر و عیدی صدام...

دانشجو رشته مهندسي مخابرات دانشگاه تهران بودم كه تهران براي اولين بار هدف موشك هاي ارتقاء يافته صدام قرار گرفت . موشك ها از سر جنگي بسيار كوچكي برخوردار بودند و قدرت انفجاري و صداي كمي داشتند . در ضمن قدرت تخريب آنها در مقايسه با موشك هايي كه به دزفول اصابت مي كرد بسيار ناچيز بود . بگونه اي كه مردم تهران از بمباران هوايي بيشتر از موشك ها مي ترسيدند . !

برد موشك ها به گونه اي بود كه وقتي به آسمان تهران مي رسيدند ديگر مانند يك هواپيما بودند كه سوخت آن تمام شده و در حال سقوط كردن بود و بي تعادل به اين طرف و آن طرف مي رفتند . خلاصه طولي نكشيد كه دانشگاههاي تهران تعطيل شد . لذا تصميم گرفتم كه به جبهه اعزام شوم . وارد لشكر 7 كه شدم مرا به گردان مخابرات واحد ارتباطات معرفي كردند  و بي سيم چي لشكر شدم.

عمليات والفجر 10 بود و ما در منطقه آزاد شده و عقبه لشكر در روستاي گچينه عراق بودم. منطقه در دامنه غربي ارتفاعات زاگراس بود و  در بهار و تابستان بسيار خوش اب و هوا و سرسبز بود به گونه اي كه براي مثال ملخ هايي به اندازه گنجشك داشت.

 

شب عيد فطر رئيس ستاد لشكر مرا خواست و دستور داد كه به تمام واحد ها اطلاع دهم كه فردا سحر در محل تبليغات لشكر جهت اقامه نماز عيد فطر جمع شوند . من هم به كليه واحد ها ابلاغ كردم . واحد تبليغات در دره اي واقع بود كه دور آن را ارتفاعات محاصره كرده بود . خودم هم سحرگاه و قبل از طلوع آفتاب در محل بودم .

نماز عيد كه تمام شد . امامِ نماز پشت تريبون رفت و در حال گفتن اين جمله بود كه "نماز عيد فطر دو خطبه مستحبي دارد" كه من دو جنگنده عراقي را ديدم كه از دور مستقيم بسمت  دره ما و جمعيت مي آمدند . من توجه نفر بغل دستي خود را به آن دو جنگنده جلب كردم . وقتي ديديم كه تا آن لحظه جنگنده ها بمب هاي خود را رها نكرده اند!. بيم آن را دادم كه با ديدن جمعيت ما ، بمب ها را روي جمعيت هدف گيري كنند . لذا با در دست گرفتن پوتين هايمان محل را ترك كرديم .ولي جمعيت هنوز متوجه خطر نشده بود . ما از يكي از ارتفاعات تا نصفه بالا رفتيم كه يكي از فرماندهان پشت تريبون قرار گرفت و فرمان "يگان ها بسمت واحد هاي خود" را صادر كرد . از بالا مي ديديم كه جمعيت مثل يك گل باز ميشود و هر كس به طرفي پراكنده شد .رزمندگان گردان هاي مختلف از جمله گردان هاي بلال و گردان مالك‏اشتر شوشتر  و غيره در جمعيت وجود داشت .

جنگنده ها در حال بمباران شيميايي شهرهاي خرمال، حلبچه و منطقه بودند و براي فرار از دفاع موشكي خودي  به دره ما مي آمدند تا آنجا دور زده و به سمت عراق باز گردند . لذا اكثر جنگنده هاي عراقي كه تعداد آنها زياد بود به دره مقر ما سر ميزدند

طولي نكشيد كه بلاخره  دو جنگنده عراقي شيرجه زدند و روي ارتفاعي كه ما تا نصفه بالا رفته بوديم بمب هاي شيميايي رها كردند .

تمام رزمندگان كه براي نماز عيد فطر آمده بودند ماسك شيميايي همراه نداشتند .لذا مي بايست تا محل خود مي دويدند  تا ماسك هاي خود را بردارند . ما هم بسمت فرماندهي لشكر دويديم . اگر مي دويديم حدود نيم ساعت با سنگرهايمان فاصله داشتيم . وقتي رسيديم ماسك هايمان را برداشتيم و آن را به سرمان گذاشتيم .

خوشبختانه باد بسمت ايران بود و كسي شيميايي نشد . الا دو سه نفر كه روي ارتفاع بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 19:38  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

احیای مسجد کرناسیان

 

مهران(وبلاگ دست نوشته ها)

جنگ که تمام شد بدنبال برنامه و بهانه ای برای تجمع دوستان و گرامیداشت یاد شهدای محل و جنگ در قالب برنامه ای موقر و موجه بودیم. احیای شب بیست و نهم ماه مبارک رمضان این اهداف را تأمین می کرد. سال اول برای برگزاری این مراسم دعوتنامه دادیم. بدیهی است که کسی برای برگزاری احیا دعوتنامه نمی دهد یا اینکه احیای شب بیست و نهم هم خیلی باب نیست اما ما هر دو را باب کردیم. ضمن اینکه ما سنگ بنای حضور دوستان دوران جنگ و مردم محل را در این احیا و بنوعی اطلاع رسانی را با همین دعوتنامه بنا نهادیم و برای سال بعد اعلام شفاهی بود و این مراسم برای سالهای بعد جایگاه خودش را پیدا کرده و هنوز هم ادامه دارد و مردم محل هم بعنوان شبی که می تواند وداع با ماه مبارک باشد شرکت می کنند. در صحن مسجد نیز پارچه نوشته ای نصب کردیم با این عبارت که " مقدم شب زنده داران موحد را به مصفای شهیدان گرامی می داریم"

حجت الاسلام ابراهیم عالمی فقط سال اول مهمان مراسم بود اما اکنون به یکی از پایه های این برنامه تبدیل شده است. صوت خوشش همیشه خاطره انگیز است. وقتی دعای ابوحمزه را آغاز می کرد می گفت تمام عصاره این دعا در این عبارت اول نهفته که الهی لا تودبنی بعقوبتک.

حاج محمود بشیری، حاج نورعلی حبیب زارع و آقای رضا زینبی هم در بخش های مختلف این مراسم ایفای نقش می کردند. بنا به مقتضیات، برخی سالها از بعضی دوستان هم برای حضور و قرائت دعا دعوت می شد. از چند روز پیش با سید حبیب کاشانی و علی رضا خادم در تماس بودم و از برگزاری احیا پرسیدم. سید می گفت از مدتها قبل تدارک دیده ایم و انشالله امسال بهتر از سالهای قبل برگزار خواهد شد.  امروز وقت سحری بعضی دوستان پیامهای محبت آمیز دادند. مراسم خوبی است. هم دعاست. هم فرصتی برای دیدار دوستان است. اهالی زیادی از این محل و شرکت کنندگان در این مراسم امروز دیگر دستشان از دنیا کوتاه شده اما خاطره حضورشان و زحماتشان برای برگزاری این برنامه فراموش ناشدنی است. انشاالله که خداوند هر چه خیرمان است همان را مقرر کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:26  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

رمضان در اسارت (5) سحري ما يك ليوان آب بود!

 

                                                                                    آزاده :محمدرضا اميني
 تقريبا يك ماه بعد از به اسارت درآمدن من، ماه رمضان فرا رسيد.عراقي‌ها اجازه نمي‌دادند اسرا نماز بخوانند چه برسد به روزه گرفتن. هر وقت يكي از اسرا را در حال نماز خواندن مي‌ديدند به شدت آنها شكنجه مي‌كردند.

اگر اسيري نماز مي‌خواند همه اسراي اردوگاه را شكنجه مي‌كردند؛بنابراين، بچه‌ها سعي مي‌كردند پنهاني و يا به صورت نشسته فرائض ديني خود را انجام دهند. آنها در بدترين شرايط با خدا راز و نياز مي‌كردند. در آن گرماي سوزان بچه‌ها سرشان را زير پتو مي‌بردند براي اينكه چند قطره اشك بريزند.

در ماه رمضان حتي از روزهاي قبل هم كمتر غذا مي‌دادند تا به خاطر اين سختي‌ها بچه‌ها از مسايل اعتقادي خود دست بكشند. غذاي ما آنقدر نبود كه بتوانيم با آن روزه بگيريم. مثلآ بيشتر اوقات شام ما آب گوجه،آب بادمجان و يا آب خورشتي بود كه از غذاي ظهر باقي مانده بود كه بچه‌ها داخل آن نان خرد ‌كرده و به عنوان شام استفاده مي‌كردند.

اسرا گاهي به علت ضعف بدني مريض مي‌شدند. اسراي طلبه‌ به بچه‌ها مي‌گفتند روزه با اين شرايط بر شما واجب نيست اما با اين اوضاع باز روزه مي‌گرفتند و سعي مي‌كردند در مراسم‌ شب‌هاي قدر حضور داشته باشند.

جيره آب ما يك ليوان در شب بود. بچه‌ها اين آب را لب تاقچه مي‌گذاشتند تا كمي خنك شود و زمان سحر از خواب بلند مي‌شدند و آن يك ليوان آب را مي‌خوردند و همان مي‌شد سحري‌شان.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:49  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

مسابقه قرآن در رمضان جبهه

 

رهسپار قدیمی ( مصطفی )

ماه رمضان سال 1365 مصادف با اردیبهشت و خرداد آن سال بود . به گردان بلال ماموریت پدافندی فاو را داده بودند .

با تشکیل گردان چند روزی را در پلاژ گذرانیدیم ، بخاطر شرایطی که در منطقه پیچ انگیزه بوجود آمده بود دو گروهان قائم و فتح از گردان به منطقه اعزام شد . دو سه روزی را در منطقه فکه ماندیم و چون عملیاتی صورت نگرفت به عقب و پلاژ برگشتیم .

چند روز بعد گردان برای انجام ماموریت جدید به روستای چویبده آبادان حرکت کرد . حوالی غروب بود که به آنجا رسیدیم ، نخستین استقبال کنندگان از ما پشه کور های آنجا بودند که محض دیدن ما چنان خونی از ما خوردند که بعد سیر شدن قادر به بلند شدن از روی دست و بالمان نبودند !

 شب اول را هر طوری بود با این پشه ها سر کردیم و روز بعد بچه های تدارکات خدا خیرشان دهد به داد ما رسیدند و برای همه بچه های گردان پشه بند تهیه کردند .

ایام حضورمان در روستای چویبده مصادف با ماه مبارک رمضان بود ، گرچه توفیق گرفتن روزه را نداشتیم اما بچه ها در انجام فرائض دیگر این ماه هیچ کوتاهی نمی کردند . مراسم شب های احیاء و سوگواری حضرت علی (ع) .

از جمله این برنامه ها ، محفل انس با قرآن و مسابقه قرائت قرآن با حضور قاریان بسیجی گردان بود . این مراسم در حسینیه ای که با همت بچه ها و با استفاده از نی هایی که از ساحل رودخانه بهمنشیر بریده شده بود در میان نخلستان منطقه ساخته شد که در نوع خود منحصر به فرد بود .

برگزار کنند گان ، داوران و قاریان همگی از بچه های گردان بودند و در پایان مسابقه نیز به نفرات اول تا سوم نیز جوایزی که از قبل تهیه و تدارک دیده شده بود اهداء شد .

 

 شهدایی که در آن محفل بودند و چند روز بعد به شهادت رسیدند عبارت بودند از :

بهمن درولی ـ مرتضی سعیدی نیا ـ سید جلال اسدی نسب ـ حسن آیرمی ـ یوسف جاموسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 17:34  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

شب بیست ونهم

 سید حبیب حبیب پور

ماه رمضان که به پایانش نزدیک می شود دلها یک جور دیگر می شوند . نمی دانم چگونه ولی همین قدر میدانم که روزها سنگین تر می روند . ثانیه ها کند تر و لحظه ها پر از حسرت سپری  می شوند .

روزهای آخر که دیگر از حال وهوای شبهای قدر بیرون امده ایم احساس میکنیم دارند سفره را جمع می کنند . دلهایی که یک ماه با خدا بوده اند احساس دلتنگی می کنند . گویی دوستی صمیمی دارد ازکنارشان می رود . می رود تا سالی دیگر برگردد.شاید مثل روزهای پایانی مدارس که با هزار داستان و خاطره  سپری شده باشند و همکلاسی ها باید از هم جدا شوند یا مثل خداحافظی مادری با فرزندش که دارد به سربازی می رود و یا حتی آخرین نگاههای مادری که دخترش را لباس عروسی می پوشاند و می داند که دیگر این دختر را باید در خانه ای دیگر ملاقات کند .

به هرحال این روزهای پایانی از جنس دیگری اند و من هم مثل شما دلم می لرزد که خدایا آیا مرا از منزل خود بیرون می کنی ؟ آیا دیگر نمی خواهی با تو سخن بگویم ؟ آیا نجواهایم را دوست نداشته ای؟ آیا نمازهایم را نمی پسندیدی؟ آیا...

شبهای آخر ماه رمضان _ اما _ از حال و هوا ی دیگری برخوردارند و من هم مثل شما این شبها را دوست دارم بی آنکه به اندازه شما قدر انها را بدانم .

شب احیا و دعا خوانی شب 29 با همه خاطراتش برایم دوست داشتنی است و بی اختیار مرا به شبهایی از جنس نور پرتاب می کند که با جمعی از دوستان که بسیاری از انها را  دیگر در کنارم  نمی بینم با کتابهای کوچک و بزرگ مفاتیح و مصباح المنیر خود را به مسجدی می رساندیم که وعده گاه آنانی بود که دلهایشان شور می زد که مهمانی دارد تمام می شود .

شب بیست ونهم ماه مبارک رمضان گریه ها  از نوع دیگری بود . بی آنکه بخواهی با انهمه عاشق همراه می شدی و هق هق انها تو را به خویش می اورد .

در گوشه  ای از مسجد ، عزیزی سر به سجده گذاشته بود که ترکشی در کربلای 5 او را به خدا رساند . در میان بک یا الله جمعیت ، صدای گریه ای به گوش می رسید که صاحبش درساحل اروندرود با گلوله تیربار دعایش به اجابت رسید . در اوج بالحسین  گفتن مردمی که ضجه میزدند کسی اشک می ریخت که درطلاییه گم شد.

شب بیست ونهم ماه مبارک رمضان ، ستونهای قدیمی و قطور مسجد کرناسیان در خود ناله هایی را ثبت و ضبط می کرد که اینک و پس از سالها حسرت شنیدنشان بر دلشان  مانده است . ناله هایی از جنس خواستن . از جنس نیاز . از جنس خدایا به چیزی به جز شهادت راضی نمی شوم.

شب بیست ونهم ماه مبارک رمضان همیشه حسرتی بزرگ را یاداوری می کند که ای کاش ...

    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 9:54  توسط سید حبیب حبیب پور  | 

نگاه

سيد حسن رستگار

 
                              ای که به غمزه شام را  پر از پگاه میکنی

                                                     یوسف قعر چاه را خدای جاه میکنی

                            میان جمع  سائلان - در این شبان عاشقی

                                               دست بلند کرده ام ، به من نگاه میکنی؟

 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 10:3  توسط سید حبیب حبیب پور  |